بنیتا جونمبنیتا جونم، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

بنیتا عسل خاله

6 ماهگی

6 ماهگیت مبارک عشق خاله مام ان سحر بازم واس ت کیک گرفت و ا ومدید خونه م امانی ع زیزم .خیلی خوش گذشت.هممون یه ع المه دوست داریم قربون چشات برم عشقممممممم بنیتا و بالش جونش بنیت ا جونم یه بالش داره که منو مامانش وقتی واسه خرید سیسمونی رفته بودیم واسش گرفتیم و بنیتا عاشقشه.همین میدیم بهش میچسبونه به خودشو کلی باهاش بازی میکنه   تو 6 ماهگی بنیتا جونو رو بردیم اتلیه تقریبا 2 ساعتی اونجا بودیم و دیگه از هر راهی و وسیله ای که میشد استفاده کردیم تا توجه بنیتارو به خودمونو دوربین جلب کنیم.اینقدر فضای اونجا واسش جدید بود و تازگی داشت که حتی به کارای...
29 خرداد 1393

دلتنگی های خاله...

جیگر خاله چون از 3 تا 5 ماهگیش بیشتر پیش خاله بود خیلی به هم وابسته شدیم و بعد ازینکه مامان سحر درسش تموم شد و میخواست که بنیتا رو ببره پیش خودش خاله خیلی نا ر احت بود که نمیتونست هر روز پیش بنیتا باشه واسه همینم هر روز زنگ میزد به مامانش و میگفت که بیاید پیش ما. بنیتا جونم وقتی که میومد همینکه درو باز میکردیم اینقدر دست و پا میزد و میخندید که معلوم بود اونم چقدر دلتنگ شده منم زودی بغلش میکردم و باهاش بازی میکردم.وقتی میومدن پیش ما دیگه نمیذاشتم مامانش هیچ کاری انجام بده و همه کاراشو از پوشک عوض کردن و خوابوندن و بقیه کار ا همه رو خودم انجام میدادم.مامانشم میگفت تو اینقدر مواظب بنیتا هستی که وقتی پیشته من خیالم راحته. عسل خاله ام بعد از ...
23 خرداد 1393
1085 32 23 ادامه مطلب

3 تا 5 ماهگی

بنیتا و خ اله هر روز با همممم بنیتا جون بخاطر اینکه مامانش درس میخونداز 3ماهگی تا 2 ماه هر روز ظهر میومد پیش خاله میموند تا شب.بعضی از شبا هم که خو اب بود مامانی نمیذ اشت بره و میگفت همینجا بخوابه. منم میبردمش تو اتاق خودم بنیتا رو میذاشتم رو تختم و خودم رو زمین میخوابیدم.تا صبحم همش تو حالت خواب و بیداری بودم که همین بنیتا بیدار شد سریع شیشه ی شیرشو بذارم دهنش تا گریه نکنه.صبحم مامانی میومد پیشش تا خاله یه کم بیشتر بخو ابه.بعدش دوباره تا شب پیش هم بودن و شیرین کاریای بنیتا... اینم عکسای 3 ماهگیش که پیش خاله بود اینجا بنیتا جون اولین خنده هاشه و خاله خییییلی ذوق میکرد واسه خنده هاش.اینم بگم که اولین خنده ها...
22 خرداد 1393

بنیتا دردونه ی خونواده..

1ماهگی بنیتا بنیتا نوه ی اول خونواده و عزیز دردونه ی همه س.خاله مامانی بابایی دایی و زن دایی.از همون روزای اول  واسمون دلبری میکرد با این کاراش. اینجور وقت ا همه دوربین به دست بالا سرشن تا ازش عکس بگیرن.اینجا خونه ی مامانی بنیتاس.بنیتا و مامانش اوم دن چند روزی رو پیش م ا باشن تا مامانش همه فوت وفنارو یاد بگیره.البته قبل از اینم ما پیش شون بودیم.وای که چقدر خاله خوشحالهههه بی خوابی های خاله و بنیتا! بنیتا جون تا 4ماهگی دل درد داشت و شبا تا نصف شب بی تابی میکرد خاله ام که نمیتونست ببینه بنیتا  درد داره و خودش بخوابه واسه همین شبا تا نصف شب بیدار میموند و بنیتا رو بغل میکرد و قدم میز...
21 خرداد 1393

خاله بلاخره به ارزوش رسید...

همیشه دوست د اشتم یه روزی خاله بشم و الان خیلی خوشحالم که به ارزوم رسیدم و 11تیر 1392 این اتفاق افتاد و من خاله ی یه دخمل ناز و شیطون شدم. خوش اومدی خالههه   عسل خاله تو بیمارستان چند ساعت بعد از  دنیا اومدنش بعد از اینکه فسقلیمونو اوردیم خونه شبش باب ا جونش واسش کیک گرفت و با م امانی و بابایی و دایی جون و زن دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ یه تولد کوچولو گرفتیم. اینم عکس مامان و بابای مامانی با بنیتا جون   اولین روزهای اومدن بنیتا   خاله اینقدر ذوق زده بود که از کنارت تکون نمیخورد و وقتی خواب بودی همش با...
21 خرداد 1393
1